سه شنبه بیست و یکم خرداد 1387
خداحافظ
سلام
دیگه از نوشتن خسته شدم...نمیدونم تا کی ولی حالا حالاها خیال برگشتن ندارم.
دوستون دارم

ادامه مطلب
+ ا
نوشته شده توسط : آزیتا در ساعت 11:27
سه شنبه هفدهم اردیبهشت 1387
خستگی
خــسـتـه ام از آرزو ها ، آرزو های خــیــالــی
شـــوق پــرواز مـجــازی ،بـالــهـای اسـتـعـاری
لحظه های کاغذی را ،روز و شب تکرار کردن
خـــاطــرات بـایــگــانــی،زنـدگــی هــای اداری
آفتاب زرد و غمـگـیـن ،پله های رو به پایین
سـقـفـهای سرد و سنگین،آسمان های اجاری
با نگاهی سـر شـکسته ،چشمـهایی پـینه بسته
خسته از درهای بسته،خسته از چشم انتطاری

ادامه مطلب
+ ا
نوشته شده توسط : آزیتا در ساعت 20:25
سه شنبه بیست و یکم اسفند 1386
نوروز مبارک
لبهای تو سوره سوره تفسیر خداست چشمان تو بی ریا تر از آینه هاست
ای سبزترین، سبزترین، سبز ترین سیمای تو سین هشتم سفره ی ماست

ادامه مطلب
+ ا
نوشته شده توسط : آزیتا در ساعت 20:33
جمعه سوم اسفند 1386
ایندفعه...
تو اگر میدانستی
که چه زخمی دارد
که چه دردی دارد
خنجر از دست رفیقان خوردن
از من خسته نمی پرسیدی
آه ای مرد چرا تنهایی؟!

(برای دیدن نام شاعر فلش موس خود را چند لحظه روی عکس قرار دهید)
ادامه مطلب
+ ا
نوشته شده توسط : آزیتا در ساعت 19:41
سه شنبه نهم بهمن 1386
فروغ
فروغ:
حس میکنم فشار گیج کننده ای در زیر پوستم وجود دارد.میخواهم همه چیز را سوراخ کنم و هر چه ممکن است فروبروم.می خواهم به اعماق زمین برسم.عشق من آنجاست.در جاییکه دانه ها سبز می شوند و ریشه ها به هم میرسند و آفرینش در میان پوسیدگی خود را ادامه میدهد.انگار بدن من یک شکل موقت و زود گذرایست.میخواهم به اصلش برسم میخواهم قلبم را مثل یک میوه ی رسیده به همه ی شاخه ها آویزان کنم.
به آفتاب سلامی دوباره خواهم داد
به جویبار که در من جاری بود
به ابرها که فکر های طویلم بودند
به رشد دردناک سپیدار های باغ که با من
از فصلهای خشک گذر میکردند ...


هرگز آرزو نکرده ام
یک ستاره در سراب آسمان شوم
یا چو روح برگزیدگان
همنشین خامش فرشتگان شوم
هر گز از زمین جدا نبوده ام
با ستاره آشنا نبوده ام
برای دیدن عکسهای فروغ از بچگی تا فوت روی سایت زیر کلیک کنید:
www.foroogh.de/linkha/aksha5.htm
....بهمن،ماه عروج فروغ تسلیت
ادامه مطلب
+ ا
نوشته شده توسط : آزیتا در ساعت 13:14
پنجشنبه بیست و نهم آذر 1386
آخرین روزهای پاییزی....
میتـوان بر درختی تهی از بـار زدن پیـونـدی
میتوان بر دل این مزرعه ی خشک تهی،بذری ریخت
میتوان از میان فاصله ها را برداشت
دل من با دل تو
هر دو بیزار از این
فاصله هاست.

این هم به مناسبت روز آخر پاییز....
ادامه مطلب
+ ا
نوشته شده توسط : آزیتا در ساعت 15:35
سه شنبه بیست و دوم آبان 1386
زندگی دفتری از خاطره هاست
یک نفر در دل شب
یک نفر در دل خاک
یک نفر همدم خوشبختی هاست
یک نفر همسفر سختی هاست
چشم تا باز کنیم عمرمان میگذرد
ما همه همسفریم

ادامه مطلب
+ ا
نوشته شده توسط : آزیتا در ساعت 14:29
شنبه چهاردهم مهر 1386
نا امیدی
همه روز روزه بودن،همه شب نماز کردن
همه سال حج نمودن،سفر حجاز کردن
شب جمعه ها نخفتن،به خدای راز گفتن
ز وجود بی نیازش،طلب نیاز کردن
به مساجد و معابد همه اعتکاف جستن
ز مناهی هلالی همه احتراز کردن
ز مدینه تا به مکه،سرو پا برهنه رفتن
دو لب از برای لبیک به وظیفه باز کردن
به خدا که هیچ یک را ثمن آنقدر نباشد
که به روی نا امیدی در بسته باز کردن

ادامه مطلب
+ ا
نوشته شده توسط : آزیتا در ساعت 14:47
چهارشنبه هفتم شهریور 1386
سلام
ای تیر غمت را دل عشاق نشانه
جمعی به تو مشغول و تو غایب ز میانه
گه معتکف دیرم و گه ساکن مسجد
یعنی که تو را میطلبم خانه به خانه

ادامه مطلب
+ ا
نوشته شده توسط : آزیتا در ساعت 11:15
چهارشنبه بیستم تیر 1386
سلام
در آن هنگام که دستان نسیمی سرد
ز روی سنگفرش هر خیابان میبرد پوسیده برگی زرد
در این اندیشه میمانم
اگر روزی بیفتم از دو چشمانت
کدامین باد خواهد برد
تن زرد فرو پاشیده ی من را

ادامه مطلب
+ ا
نوشته شده توسط : آزیتا در ساعت 11:6